سلام به همگی! ماه رمضون هم تموم شد و یک ماه از عمرمون گذشت! امیدوارم که همگی از این یک ماه به خوبی استفاده کرده باشیم....
بالاخره طلسم شکست و ادامه داستان هم آپ شد!
نظر یادتون نره هاااا......!!!!
ادامه داستان..........
روز جمعه ساعت 3عصر
سوار ماشین شدیم وبه سمت شمال حرکت کردیم،بهش مسیج ندادم! تشنه یه دونه مسیج بودم
وهمش تو فکرش بودم! 5صندلی رزرو کرده بودم که 4تاش صندلی های اول اتوبوس بود(دوتای
راست ودوتای چپ) حالم اصلا خوب نبود واز اول به این سفر راضی نبودم، هنذفری
موبایلمو گذاشتم تو گوشمو چشمامو بستم
هنگ بودم نمی دونستم
چی کار کنم، شب شد طوری که خودمم نفهمیدم! بعد از شام، آخر شب بود که بهش مسیج
دادم، بیشتر مسیر ها آنتن داشتمو راحت مسیجا میرفت
- سلام شام خوردی
- آره خوردم
- تو چرا تو مسیجات
اینهمه غلط داری
- این گوشی رو که
تازه خریدم دستمه، هنوز بلد نیستم درست باهاش کار کنم، خیلی گوشی باحالیه امکاناتش
بالاست خیلی
- حیف نیست؟ گوشی به
اون گرونی یه خط بی کلاس روشه!
- واسه ایرانسل
میگی؟
- آره من یه خط
919دارم می خوای بهت بدمش؟
- ببین جوجه اگه
بدونی من چه خطی دارم کف بر میشی ........091 و ........093 حالا چی میگی!
- حدس میزدم دوتا
شماره مثل هم داشته باشی
- پس چی؟ هرچی
بهترینه مال منه، حتی فروغ
یه سیمبل خنده واسش
فرستادمو....
- ببین چقدر پارتیم
قویه!! دراز کشیدم رو دوتا صندلی دارم به جاده نگاه می کنم
- با کی رفتی؟
- مامانم اینا، 5تا
صندلی گرفتیم و الان 6تا در اختیارمونه
- خوبه
طرفا 2 بود که مسیجا
تموم شد و من رسیده بودم قم، ازونجا براش سوهان گرفتم و بهش مسیج دادم که
- من رسیدم قم، برات
سوهان گرفتم
اما جوابی نیومدو
آقا خواب تشریف داشتن،صبح وقتی رسیدیم بابل یه ماشین گرفتیمو رفتیم بابلسر و اونجا
از طرف کار بابام به ما توی یه هتل که مال کارمندا بود یه اتاق کوچیک و 4 تخته
دادن که ما تا روز آخر دعوا کردیم که کی کجا بخوابه
تو اون روزا مسیجا
خیلی کم شده بود و زنگ زدنا بیش از حد زیاد، من که یه جا نبودم و همش در حال رفت و
آمد بودم، اونجا دوستای زیادی پیدا کردم! هم پسر و هم دختر
بیشتر وقتا دور هم
جمع می شدیم و همش می خندیدیم، تو محوطه، پایین همه ساختمونا 2تا پارک بود! اونجا
خیلی قشنگ بود
من راضی به موندن
نبودم وهمش اصرار می کردم که برگردیم و یا بریم کرج پیش ساناز اینا!! خالم مثل عشایری ها
ییلاق وقشلاق میکنه، زمستون تو شهر خودمون وتابستون کرج یک شنبه شب همه دور هم تو
پارک جمع بودیم، پسرا یه طرف و دخترا یه طرف! ساعت طرفا یک بود که مامان زنگ زدو
گفت که نمی خوای تشریف مبارکتون رو بیارین خونه، می خواستن بخوابن، منم دوست
نداشتم از تو جمع بلند شم وبرم خونه واسه همین از مامان کلید گرفتم و پیش بچه ها
موندم، اتفاقات زیادی افتاد تو بابلسر اما نمی خوام وارد بحثی دیگه بشم! تو
این روزا زیاد بهم بد و بیراه گفت! اما من واقعا قصدو غرضش رو نمی دونستم
اگه نمی خواست زنگ
بزنم، چرا جواب میداد؟؟؟؟ اگه نمی خواست مسیج بدم چرا تحویل می گرفت! تو مسافرت
همش حرف از فروغ بود
- یه زنگ بزن به
فروغ ببین کی مغازست، من برم ببینمش
- شمارشو ندارم، بده
زنگ بزنم
- منم ندارم
- مگه نه بهت دادم
- تو اون گوشیم بود
پاک شد
- باشه پس باید زنگ
بزنم خونشون
- خوب بزن
- باشه می زنم و بعد
بهت خبر میدم
زنگ زدم خونشون
وخونه نبود وآدرس محل کارش رو به هر نحوی بود از زن داییم گرفتم و بهش دادم
ادامه مطلب